تمام بودنم و تمام بودنش …

گفتم بمان گفتی پایم بستست …

گفتم ببین گفتی نگاهم زندانیست …

گفتم بنوش گفتی از خاک سرشارم  …

گفتم فریاد کن گفتی سکوت راه گلویم را بستست  ….

گفتم بگو گفتی صدایی نماندست ….

گفتم نگاهم کن .. خندیدی …

آخر پس از این همه ….

گفتم بمان و بگو و بنوش و فریاد کن …… اما تو خندیدی و گفتی خودخواه ……

حال من ماند مو اندیشه ی جنونی که به خودخواهی کشید …….

من عاشقم یا تو ……

من خودخواهم یا تو …..

من …..

اما دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند ….. هم کلاسی خوب در این جور مواقع طلاست !!!! طلا !! 😉

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: