من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم ….

در صبح آشنایی شیرینمان ،تو را

گفتم که :«مرد عشق نئی» باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود؟

پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو ،این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود؟

تو رفته ای که بی من،تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو ،شبها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم.

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من ،شبچراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو،نور عشق تو،عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم!

«فریدون مشیری»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: