امروز نه آغاز و نه انجام جهان است …

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

اي بس غم شادي كه پس پرده نهان است

گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري

داني كه رسيدن هنر گام زمان است

تو رهرو ديرينه سرمنزل عشقي

بنگر كه ز خون تو به هر گام نشان است

آبي كه بر آسود زمينش بخورد زود

دريا شود آن رود كه پيوسته روان است

از روي تو دل كندنم آموخت زمانه

اين ديده از ان روست كه خونابه فشان است

دردا و دريغا كه در اين بازي خونين

بازيچه ايام دل آدميان است

دل بر گذر قافله لاله و گل داشت

اين دشت كه پامال سواران خزان است

روزي كه بجنبد نفس باد بهاري

بيني كه گل و سبزه كران تا به كران است

اي كوه تو فرياد من امروز شنيدي

دردي است در اين سينه كه همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نكردند

يارب چقدر فاصله دست و زبان است

خون ميرود از ديده در اين كنج صبوري

اين صبر كه من ميكنم افشاندن جان است

از راه مرو سايه كه ان گوهر مقصود

گنجي است كه اندر قدم راهروان است

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: